‏نمایش پست‌ها با برچسب سایر شعراء. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سایر شعراء. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸-۰۱-۳۰

به مناسبت عید اعظم رضوان

به مناسبت عید اعظم رضوان
بند دوم بحر طویل جناب ناطق دربارۀ عید اعظم رضوان

مژده ای فرقۀ عشّاق که هنگام وصال است، نه ایّام ملال است. ز اندوه برآیید و سوی عیش گرایید که آن دلبر دلجوی دلارا که نهان بود ز انظار و خفی بود ز افکار و بسی در طلبش جامه دریدند و سحر آه کشیدند و از او نام و نشان هیچ ندیدند و به صد مِهر و وفا از کرم و لطف و صفا پرده بر انداخته از عارض و در دایرۀ جمع شده شمع و به صد جلوه، عیان است و به عاشق، نگران است و هزاران ز محبّان وفادار، سویش رَخت کشیدند و دل از خویش بُریدند و به مقصود رسیدند و کنون مرحلۀ ماست که از جان بشتابیم و رهِ دوست بیابیم و گُل وصل بچینیم و رخ یار ببینیم و در آن بزم نشینیم و به میخانۀ وحدت ز کَفَش جام بنوشیم و در آن روضّ وصل ابدی راه بپوییم و به هم راز بگوییم و از آن نغمۀ جانبخش و ز الحان روانبخش، دلی تازه نماییم و ز دل زنگ دوییّّت بزداییم و درِ صلح و محبّت بگشاییم که خود داده صلا شاه و گدا را.
شعر از جناب ناطق
منبع: دیوان ناطق، ص 353

۱۳۸۷-۱۲-۳۰

بهاریه

قسمتی از شعر جناب ناطق با عنوان بهاریه، که تضمینی از غزل حافظ می باشد:

بهاریه

ایام بهار آمد و فصل می و جام است
عید آمده و مرحله عیش مدام است
صحن چمن امروز تماشاگه عام است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است!


رخ تافت ز بزم رُقبا یارِ شکر لب
قرص قَمَر آمد به در از خانه عقرب
صد شُکر روا گشته به کام همه مطلب
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماهِ رخ دوست تمام است!


بُشری که گهِ آشتی و آخرِ جنگ است
بُشری که گهِ همدمی چین و فرنگ است
بُشری که گهِ سوختن تیر و خدنگ است
از ننگ چه گویی که مرا نام، ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است!


امروز بما کرده خدا باب لقا باز
این عهد الست است و ز حق آمده آواز
وز قول بلی اهل بها گشته سرافراز
میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز
وآنکس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟


ای منتظرِ طلعتِ دلدار به پا خیز
ای اهل وفا، کأس بقا آمده لبریز
با دوست بیاویز و بجز دوست میامیز
با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلبِ عیش مدام است!



جز حمد بها هیچ مگو ذکر و بیانی
جز نور بها هیچ مجو سرّ و عیانی
ناطق بجز عشق مپو راه و نشانی
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایّام گّل و یاسمن و عید صیام است!
شعر از جناب ناطق

۱۳۸۷-۱۱-۰۸

دل شوریده

دل شوریده

عاشقی را که به جز عشق تو تفسیر نبود
به خدا در خور این تهمت و تکفیر نبود

به که گویم که چه دلخونم از آن لحظه که تو
رفتی از پیشم و چشمم ز رخت سیر نبود

حکم تقدیر چنین بود ز بهر من و تو
چه کنم چاره ز سر پنجۀ تقدیر نبود

کاش مرغ دل شوریده و دیوانه من
بستۀ حلقۀ آن زلف چو زنجیر نبود

شب و روزم همه با غم سپری گشت و دریغ
ز آه سردم به دل سنگ تو تاثیر نبود

وصف پیمان تو گفتی که چو تقدیر قضاست
حکم تقدیر که اندر خور تغییر نبود

"روشنی" بندگی عشق نموده است از آن
که خرد را به خیالش ره تدبیر نبود

شعر از: شهید مجید جناب دکتر سیروس روشنی
منبع: شاعرانی در ورای مرزها، گردآوری از بهروز جبّاری، ص 370

۱۳۸۷-۰۹-۱۵

همراهان

همراهان

آمد روز عهد و پیمان با آن دلدار نازنین
آمد روز عهد و پیمان با آن یار دیرین

ای همراهان ای همراهان دستم بگیرید
برپا سازیم قصر شادی با عشق و امید

آمد هنگام سامان اهل عالم
آمد گاهِ رسیدن به آن یَم

باید دنیا رنگ تازه ای پذیرد
باید اندیشه ها طرحی نو بگیرد

"از لطف حق"

***

فضل بهاء شد یار ما در این عهد نوراء
بر پا خیزیم ای همراهان تا سازیم دنیا را

ای عاشقان ای عاشقان وقت جان بازیست
خدمت در راه امر او، عینِ جان بازیست

باید داروی درد این عالم باشیم
باید فارغ از هر بیش و هر کم باشیم

باید از نور خورشید بهاءالله
شمعی روشن بر بام این عالم باشیم

" گر چه سوزیم"

***

فضل بهاء شد یار ما در این عهد نوراء
برپا خیزیم ای همراهان تا سازیم دنیا را

ای عاشقان ای عاشقان وقت جان بازیست
خدمت در راه امر او عین جان بازیست

خدمت نور خورشید بهاء در دل ها
خدمت گرما بخشِ دنیایِ سردِ ما

خدمت ابراز عشقِ عاشق به معشوق
خدمت تنها رهِ رسیدن به محبوب

" بر پا یاران"
***

۱۳۸۷-۰۹-۰۶

آهنگ جدائی

آهنگ جدائی
به مناسبت سالروز صعود حضرت عبدالبهاء

چرا امشب صدا از گنبد حیفا نمی آید؟
چرا دیگر در این ایوان صدای پا نمی آید؟

مگر آن بال و پر بشکسته، آهنگ جدایی کرد
که از نای شبستانش دگر آوا نمی آید؟

مگر رنگ خزان بگرفته گلپوش بهارستان
که بوی سوسن و گل از دل صحرا نمی آید؟

به مصر انتظارش صد هزاران دل، زلیخا شد
مگر آن یوسف زندانی عکّا نمی آید؟

نمی دانم که بر آن شوقیِ عاشق، چه بگذشته
که فریاد دلش زین لیلۀ لیلا نمی آید

چرا آمد، ولی افسرده جان، تنها و بیمار است
چنان از غم که اشک از چشم خون پالا نمی آید

میان اشک و خون می گفت با خود آن شَهِ خوبان
چنین صبر و تحمّل از منِ تنها، نمی آید

به یادش آمد آن حرف جگر سوزش: خداحافظ
نفس تنگ است ای شوقیّ من، فردا نمی آید

ز ما بگذشت امّا بی وفایان، خون دل تا کی؟
مگر بوی وفا از گلخن دنیا نمی آید؟

بگو دیگر چه می خواهید از این ایّوب زندانی؟
جوانی رفت و ما را پای بر اعضا نمی آید

همه عمرم به زنجیر و همه مویم سپید آخر
که جز زخم جفاکاران به کام ما نمی آید

کنون این سینۀ پر خون ندارد کینه ای از کس
خداحافظ که دیگر این نَفَس بالا نمی آید

خدایا جسم و جانم را غبار راه یاران کن
چنین گفت و همان شد کز دلش آوا نمی آید

دلش چون لاله پر خون بود و بر لب داشت لبخندی
دگر داغ جگر سوزی چنینی پیدا نمی آید

کنون خاموش شد شمع وفا آسوده در خواب است
دگر افسانه ای زان غنچۀ لب ها نمی آید

بگو خیلِ یتیمان و گدایانِ سرایش را
که امروز آن شهنشاه کَرَم بخشا نمی آید

هنوز از مادرش آن کودک افلیج می پرسد
مگر امروز دیگر سَروَرم، آقا نمی آید؟

همه دست نیاز امشب به درگاهش برافرازیم
کَرَم فرما که شکر نعمتت ما را نمی آید

دگر بس کن تو "عبدی"، این نوا از مرغ حق آمد
که مدح این چنین شاهی ز دست ما نمی آید


شعر از جناب بهاءالدین محمد عبدی

منبع: کتاب اشک کبوتر، ص 122

۱۳۸۷-۰۹-۰۳

ز عشق گل روی عبدالبهاء

عبدالبهاء

ز عشق گل روی عبدالبهاء
شدم مرغ مینوی عبدالبهاء

گذشتم ز محراب و ساجد شدم
به طاقِ دو ابروی عبدالبهاء

به یک دانه افتاده مرغ دلم
به دام دو گیسوی عبدالبهاء

الهی تو تائید و توفیق بخش
که روی آورم سوی عبدالبهاء

خوشا آن زمانی که با صد شَعَف
ببوسم دو زانوی عبدالبهاء

چو کُحلُ الجواهر کِشم بر دو چشم
ترابِ سَرِ کوی عبدالبهاء

ندید و نبیند دگر روزگار
کسی همترازوی عبدالبهاء

مسلمان و تَرسا، مجوس و یهود
به کل، محوِ هندوی عبدالبهاء

قوای هویّت که مستور بود
عیان شد ز بازوی عبدالبهاء

کُنَد صید، صد ضیغم از پُر دلی
به یک حمله آهوی عبدالبهاء

مشام احبّای ثابت قدم
معطر شد از بوی عبدالبهاء

کمندِ سَرِ سَروَرانِ جهان
بُوَد تاری از موی عبدالبهاء

خوشا آنکه یک قطره ماء ثبوت
بنوشید از جوی عبدالبهاء

گلستان شد امریک و افریک و چین
ز خلق خوش و خوی عبدالبهاء

شده "قابل" اندر گلستان عهد
هَزارِ سخنگوی عبدالبهاء

شعر از جناب قابل آباده ای

۱۳۸۷-۰۸-۲۰

چه والا روزگاران خواهد آمد

چه والا روزگاران خواهد آمد

فیا بُشری بهاران خواهد آمد
بهار یادگاران خواهد آمد

پیام یار یاران خواهد آمد
گل و بو و هَزاران خواهد آمد

به باغ دهر باران خواهد آمد
چه باران، آبشاران خواهد آمد

فیا بشری بهاران خواهد آمد
بشر امیدواران خواهد آمد

برای فتح دشت تیرۀ غم
سپاه لاله زاران خواهد آمد

مشو نومید از اوضاع گیتی
که خوش لیل و نهاران خواهد آمد

همه سفّاک را آخر ببینی
ذلیل و اشک باران خواهد آمد

فیا بشری لَکُم ای غم چشیده
انیس و غم گُساران خواهد آمد

جهان تیره، پر انوار گردد
که آن آتش فگاران خواهد آمد

نخواهد مُرد کس در تشنگی ها
که عهد می گساران خواهد آمد

فیا بشری بهاران خواهد آمد
بشر امیدواران خواهد آمد


شعر از جناب صابر آفاقی

منبع: پیام بهائی ش 25 سال 2000

۱۳۸۷-۰۵-۰۲

غبار

غبار

هنوز کوچکم، دست من به زنگ در نمی رسد،
هنوز کوچکم و شانه ام به شانه پدر نمی رسد،
مادرم گوید مرا چون زمانها بگذرد تو بزرگ خواهی شد.

بهارها گذشت...
زنگ را زدم و شانه ام عصای شانهء پدر شده است.
فَوا حسرتا، هنوز کوچکم.

و قلب من به اوج آسمان نمی رسد.
خدا می گوید زمان کوتاه است، وقت تنگ است
و آهنگ مطرب نزدیک به انتها.
بلند شو، قیام کن و لحظه های مانده را تبه مکن!

چشم بستم، گوش دادم
کسی آرام نجوا می کرد و شاد:
”لبیک لبیک فی هذاالفضاء“
و خدا باز مرا گفت بیا
که اگر نیک فقط یک قدم برداری
گام دیگر در قِدم بگذاری

من دویدم و رسیدم و خدا آنجا بود!
چشمِ بسته غرق باران بودم
و بزرگ تر از پیش
و هنوز کوچکم!

و خدا باز ندا داد مرا:
گر پنجه عشقم برسد بر کبدت،
چه کنی بَهر علاجش ز طبابت حکمت؟

بوسه بر درگهش آمد ز لبم پس گفتم:
پیشتر این معمای تو من بشنفتم!
”شاد باش ای عشق خوش سودای ما
خود طبیبی جمله علتهای ما“

و خدا هم خندید....

و منم رقص کنان چرخیدم،
به زمین آمدم و چشم گشودم
و به هر کس که رسیدم گفتم
که بزرگی دارم،
و به بخشایندگی
در من و در تو نظر دارد او.

”منِ خاکی که از این در نتوانم برخاست
رفتم و بوسه زدم بر لب آن قصر بلند“

و نگفت هیچ به من،
که چه خواهی اینجا،
و چه کردی تا حال؟
دست در مخزن عشقش زد و یک کیسه مرا داد
و رفت....

چون که بازش کردم:
خون دل در جامِ می بود،
اشک من در جامِ وی بود

روحِ من هم شادِ شاد،
قلب من آگاهی از این قصه داد:

هر چه دانم،
هر بزرگی را که در دستان خود لمسش کنم،
بایدم این در یقین باشد مرا:
من غبارم، من هنوزم کوچکم.

شعر از جناب پدرام شهیدی

۱۳۸۷-۰۴-۲۹

مادران صلح می خواهند

مادران صلح می خواهند

ای کودک دلفریب زیبا
وی میوهء زندگانی من
آئینهء روشن است رویت
از کودکی و جوانی من.

من عمر عزیز رفته ام را
در روی تو می کنم تماشا
بینم ز دریچه های چشمت
آیندهء پر سعادتی را
چشمت دو ستارهء درشت است
چون اختر بخت تو درخشان
بوی نفس معطّر تو
آرام دل است و راحت جان

آنگه که دو دست کوچک تو
چون حلقه فتد بر گردن من
گوئی بوَدَم جهان در آغوش
لرزد ز محبتت تن من.

مادر چه فدائی عجیبی است
از خود گذرد برای فرزند
مادر دل و جان و زندگی را
با مهر کند فدای فرزند.

ای کودک دلنشین زیبا
وی نوگل زندگانی من
گر سر بدهم نمی سپارم
یک لحظه تو را به دست دشمن
گر پشه به صورتت نشیند،
از جای پَرَم، شوَم دگرگون.
آخر چه تحملی که بینم
افتی تو میان آتش و خون؟

گر چشم مرا کَنَند از جای
گر قلب مرا کُنند پاره
حاضر نشوم که شعلهء جنگ
آتش زندت به گاهواره

چون من همه مادران گیتی
دارند ز جنگ، نفرت و ننگ
ای لعنت مادران دنیا
بر هر که فروزد آتش جنگ.

شعر از خانم ژاله اصفهانی

۱۳۸۷-۰۴-۲۷

نشان آشنا

نشان آشنا

روزی آخر دامن غصن بهاء خواهم گرفت
دردمند هجرم و از وی دوا خواهم گرفت

یا مرا این درد بی درمان ز پا خواهد فکند
یا که از انفاسِ مولایم شفا خواهم گرفت

یا ز خود بیگانه خواهم گشت چون دیوانگان
یا ز هشیاران نشان آشنا خواهم گرفت

او ز کار بستهء من عقده ها خواهد گشود
من ز خاک درگهِ او بوسه ها خواهم گرفت

تیشه ها بر ریشهء جنگ و جدل خواهم نواخت
بهره ها از شاخهء صلح و صفا خواهم گرفت

تا کنم جلب رضا از ساقی بزم الست
در صف مستان به کف، جام بلا خواهم گرفت

بال و پر خواهم زد و زین خاکدان خواهم پرید
آشیان بر سدرهء باغ بقا خواهم گرفت

فاضلا در راه وصلش آنچنانم بی قرار
کاندر این ره سبقت از باد صبا خواهم گرفت

شعر از جناب فاضل نیکونژاد

۱۳۸۷-۰۴-۲۵

آلوده در گل

آلوده در گل

مرغکی دیدم به ره منقار در گِل کرده است
بال و پر آغشته در گِل، کار مشکل کرده است
آنچنان جویای دانه گشته اندر قعر خاک
عادت پرواز، گویا حذف و باطل کرده است

با چنان حرص و ولع در خاک و گِل رفته فرو
جستجوی دانه وی را سخت غافل کرده است
آن سبکبالی که در پرواز بودی بی نظیر
در مغاک خاک، چون خفاش منزل کرده است

چون نگاهم با نگاه مرغک آمد همزمان
با تاثّر گفت آری لانه در گِل کرده است
گفتمش در خاک ماندن سیرت مرغان نبود
گفت جانا عشق دانه عقل زائل کرده است

دست و پایم رفته اندر دام و افتاده به بند
حرص و آزم این چنین نادان و جاهل کرده است
آری این مرغ وجود آدمی را کن نظر
همچو آن مرغک اسیر و پای در گل کرده است

جانت اندر آسمان ها عاشق پرواز بود
گو چگونه عشق دانه رخنه در گِل کرده است
خود مَلِک بودی و فردوس برین جای تو بود
گو چرا دامن به گِل پا در سلاسل کرده است

گر تعلق را گذاری وارهی از آب و خاک
بینی آنگه تا که حق، الطاف شامل کرده است
پای در گِل غرقه اندر شهوت دنیای دون
جان پاکت را چنین بی نور و آفل کرده است

بگسل از پا بند شهوت، شو رها از آب و خاک
دانه چون دام است کاینسان عقل زائل کرده است
هان بدان وارستگی از این جهان آزادگی است
مرغ آزاده کجا آهنگِ سافل کرده است

گر کنی پرواز تا اعلی مقام عاشقان
می شوی آگه که حق حل مسائل کرده است
قلبها گردد تجلی گاهِ ذاتِ کبریا
جانت اندر قرب حق کسب فضائل کرده است

جابری گر دست و پا در آب و گِل آلوده شد
خود به از مرغک نه ای، کاو لانه در گِل کرده است!

شعر از جناب جابری

۱۳۸۷-۰۴-۱۸

آتش عشق

آتش عشق

گر بسوزند دو صد بار ز پا تا به سرم
به تو مشغول چنانم که ز خود بی خبرم

دیده برداشتن از روی توام ممکن نیست
بی جمالت چه کنم نور ندارد بصرم

ای مسیحای دلِ مردۀ مجروح دلان
زنده فرما تو به انفاس نسیم سحرم

نائی عشق ندانم چه نوائی در من
می نوازد که من از پردۀ هستی به درم

همچو پروانه ز شوق رُخت ای شمع مراد
آتش عشق همی می جهد از بال و پَرم

چشم پُر ناز تو از هر مژه، ای مونس دل
می زند دم به دم اندر رگ جان، نیشترم

سر و جان لایق خاک قدمت نیست ولی
ز سر کوی تو من سر ز خجالت نبرم

شعر از جناب محمدعلی سلمانی