‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب عطاءالله ستوده نیا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب عطاءالله ستوده نیا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۰۵-۰۴

گمان باطل

گمان باطل

سرها طواف کعبۀ مقصود می کنند
دل ها دعا به بارگه جود می کنند

عشّاق با نثار سر و جان به پای دوست
او را ز خویش راضی و خشنود می کنند

دل بر رضای خالق دل ها نهاده اند
جان را رها ز عالم محدود می کنند

احباب با نوای مناجات خویشتن
هر صبحگاه معجز داوود می کنند

پروانگان ز شعلۀ سوزان عشق شمع
بی اختیار پیکر خود دود می کنند

مرغان باغ هر سحر از شوق وصل گل
ذکر و ثنای حضرت معبود می کنند

آوای وحش و بانگ رسای خروس صبح
هر روز حمد و ثنای حضرت معبود می کنند

جمعی به جای شور و نشاط دو روز عمر
خود را غمین و خسته و مخمود می کنند

در حیرتم ستوده ز برخی که عالماً
درهای دوستی همه مسدود می کنند

شعر از جناب عطاءالله ستوده نیا

منبع: پیام بهائی شماره 249و250، ص 36

خلوت عشق

خلوت عشق

خرّم آن سر اگرش بر سر داری برود
یا که جانی به ره عشق نگاری برود

دلی از زخمهء عشقی بشود غرقه به خون
مستی از ذوق شرابی به خماری برود

لبی از بهر ثنا گفتن دلدار الست
به مناجات سحرگاه به زاری برود

پایی اندر ره جانان قدمی بردارد
دستی از شوق گلی بر سر خاری برود

ای خوش آن دیده که شد دوخته بر منظر دوست
همچو تیری که پی صید شکاری برود

خنک آن سینه که چون آینه در خلوت عشق
به تجلّی گه رخسارهء یاری برود

نیست شو تا که به سر منزل هستی برسی
نزد خورشید درخشنده غباری برود

طالب آن نیست به سر حبّی و بغضی دارد
یا پی منفعتی سوی شعاری دارد

گوی مقصود کسی در خم چوگان آرد
که به میدان طلب یکّه سواری برود

خاطر از صحنه تشویش ستوده برود
تا دل غمزده بر صبر و قراری برود.

شعر از جناب عطاءالله ستوده نیا

منبع: پیام بهائی شماره 282، ص 60

۱۳۸۷-۰۴-۳۱

شراب وحدت

شراب وحدت

ساقی بیار جامی، از آن می مغانه
مطرب بزن نوایی، با شور عاشقانه

در آرزوی مستی، عمری است در خمارم
در ذوق ِِ پایکوبی، دل می کند بهانه

ته جرعه ای به ما ده، از آن شراب وحدت
تا مست ِ مست گردیم، در عشق آن یگانه

جرثومه های غفلت، با آه سینه سوزیم
سیل سرشک سازیم، از هر مژه روانه

ره نیست مدعی را، در محفل احباء
نامحرمان ندارند، جایی در این میانه

تا آن زمان که خصم است، یاران با وفا را
راهی نباشد او را، در بزم دوستانه

آنکس که روز روشن، گم کرده راه منزل
کِی ره برد به خانه، در ظلمت شبانه

چون تیر عشق دلدار، دل را نمود آماج
با جان قبول کردیم، از دوست این نشانه

تا بذر عشق محبوب، در سینه جای دادیم
از آن نهال اکنون، سر می زند جوانه

گفتیم با غم دوست، در این زمان بسازیم
لیکن نساخت با ما، در این میان زمانه

چندی است کودک دل، از سینه رفته بیرون
هر شب در انتظاریم، برگشت او به خانه

در عشق خوانده بودیم، حرفی ز روی مستی
اما کنون شنیدیم، چندین ورق ترانه

دل از کف ستوده، جانان ربوده امّا
بر جای آن نهاده است، الفاظ شاعرانه

شعر از جناب عطاءالله ستوده نیا

۱۳۸۷-۰۴-۳۰

زندگی

زندگی

زندگی یعنی چه؟
خوردن و خفتن و خشم و شهوت؟
یا زراندوزی و کسب لذت؟
نفع خود خواستن است؟
به زر و سیم خود آراستن است؟
کینهء ناس به دل داشتن است؟
پرچم ظلم برافراشتن است؟

زندگی یعنی چه؟
نیک اندیشی و مردم داری؟
یا ریاکاری و خلق آزاری؟
چهره پُر اخم و عبوس؟
یا که لبخند به لب داشتن است؟
بی وفائی و حسد، کبر و غرور؟
یا به دل بذر وفا کاشتن است؟

زندگی یعنی چه؟
گوشه گیری و عبادت کردن؟
خواندن ذکر و زِ اَسلاف روایت کردن؟
با خدا بودن و از خلق خدا؟
یا که خدمت به همه خلق خدا؟
همه همرنگ به خود خوستن است؟
یا پذیرفتن هرکس به همان رنگ که هست؟
زندگی همچو چمن یکرنگ است؟
یا چو یک گلشن رنگارنگ است؟
زندگی جذبه و عشق و کشش است؟
یا که دفع است و گریز است و نفور؟
یا چنان فرش پر از نقش و نگار
که شده بافته از تار و ز پود؟
همه از عشق و محبت به وجود آمده ایم؟
همه در ظل عنایت به سجود آمده ایم؟

زندگی یعنی عشق!
لیک عشقی بری از نفس پرستی و غرور
سینه چون آینه، دل غرق سرور
عشق، انگیزهء برپائی این کیهان است
مایهء زندگی انسان است
قوهء جاذبه درکلّ وجود
هست کامل مشهود
کهکشان های عظیم با کراتی بسیار
یا اتم های صغیر ذرهء بی مقدار
همه در حوزهء خویش در مداری سیّار
همه مجذوب هم اند
همگی طالب و مطلوب هم اند
در طبیعت همه ایثار گرند
همگی بهره ور از یکدگرند
همه خوبند و مفید
چه سیاه و چه سفید
دیدهء ماست که بد می بیند
خار می بیند و گل می چیند
اصل اشیاء همه از عنصرهاست
لیک هر شیء به یک گونه رقم یافته است
دست قدرت به طریقی همه را ساخته است
گر چه در ظاهر امر
کثرت اندر همه عالم به وجود آمده است
لیک در باطن امر،
همه وحدت داریم
همه از حق به وجود آمده ایم
همه از هستی مطلق به وجود آمده ایم
کثرت اندر وحدت
وحدت اندر کثرت

حال ای مستمع پاک سرشت
گر جهانی طلبی خرّم و دلکش چو بهشت
دار این پند "ستوده" در گوش
همچو پیغام سروش:
همگی انسانیم
همه پروردهء یک یزدانیم
همگی بندهء یک سلطانیم
همگی ساکن در یک وطنیم
همه در مجمع یک انجمنیم
مادرِ ما، کرهء ارض بُوَد
مهر او بر دل ما فرض بُوَد
جسم ما جملگی از این خاک است
روحمان از ملکوت پاک است
گر پراکنده به هر بوم و بَریم
هم ز یک مادر و از یک پدریم
عاقبت در سفری دور رَویم
سوی دنیای پر از نور رویم
پس چرا کبر و غرور؟
پس چرا دفع و نفور؟
پس چرا دشمنی و جنگ و شرور؟

شعر از جناب عطاءالله ستوده نیا

۱۳۸۷-۰۴-۱۴

نشئۀ عشق

نشئۀ عشق

در سینه ام ای دوست ندانم چه شراری است
وین آتش سوزنده در این دل به چه کاری است

امسال هم از دفتر ایام ورق خورد
تا سال دگر چرخ و فلک بر چه مداری است!

شش دَر شده در نردِ قَدَر این دل مسکین
تا تاس قضا با دل ما در چه قماری است

در هجرم اگر صبر نباشد عجبی نیست
پر بستۀ در دام بلا را چه قراری است

گه شوق سفر دارم و دیدار عزیزان
گه معتقدم ماندنم اولی ز فراری است

چون جلوۀ معشوق دل از کف بربوده است
دیگر چه غم از سختی و از رنج و مراری است

آن را که سر از پا نشناسد به ره دوست
در عرصۀ میدان وفا یکّه سواری است

اندر طرق عشق، نشیب است و فراز است
کاندر پی ایام شتا فصل بهاری است

در کعبه و بتخانه و در دیر و خرابات
گر نشئۀ عشقی همه جا مست و خماری است

در روضۀ قلبت چو گل عشق نشاندی
با بلبل حبّت همه جا قول و قراری است

گر زاهد سالوس ره کعبه بپوید
ما را دل آئینۀ بی گرد و غباری است

در عشق مزن لاف که در بوتۀ ایام
آن زر بدرخشید که دارای عیاری است

اندر ره معشوق ترا کبر، حجاب است
مغرور نشد هر که به دل طالب یاری است

آن گونه بشر در پی مالی و جلالی است
یا در پی مَه پیکری و زلف نگاری است

کامروز چه در مسجد و در دیر و خرابات
گر نغمۀ حقی شنوی از دل تاری است

گر عاقلی آوارۀ صحرای جنون شو
کانجاست که معشوق پی صید و شکاری است

ما محتجبیم از عمل خویش «ستوده»
تا لطف خدا در این ره به چه کاری است

شعر از جناب عطاءالله ستوده نیا