‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب هوشمند فتح اعظم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب هوشمند فتح اعظم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۰۹-۱۸

عشق

عشق

چشم بگشا چشم بهر دیدن است
روز دیدار و گه شوریدن است

سینۀ دلدادگان خمخانه وار
از شراب عشق در جوشیدن است

نغمه های عشق بی لفظ و زبان
در جهان در کار جان بخشیدن است

ابر فروردین به گوش کشتزار
رمز عشقش نم نمک باریدن است

قصه خورشید و مهرش بر زمین
گرم کردن سوختن تابیدن است

غنچۀ دلداده رازش با نسیم
سرخ گشتن وا شدن خندیدن است

سرو آزاد و زبان حال او
نرم نرمک در چمن بالیدن است

گفتگوی بید مجنون با نسیم
سر فرود آوردن و لرزیدن است

از نوای عشق پر شد این جهان
خرّم آن کش طاقت بشنیدن است

خرّم آن پایی که اندر بزم عشق
از طرب در وجد و پا کوبیدن است

خرّم آن دستی که اندر باغ عشق
دست اندر کار خوشه چیدن است

خرّم آن سر کاندر این درگاه عشق
بر سر تاج وفا پوشیدن است

خرّم آن عاشق که در میدان عشق
در تمنای به خون غلطیدن است

ای خدا زین عشق محرومم مساز
از تو تائید و ز من کوشیدن است


شعر از جناب هوشمند فتح اعظم

منبع: پیام بهائی، ش 339، فوریه 2008

۱۳۸۷-۰۵-۲۰

عاشقان را سايۀ لطف بهاء بر سر فتاد

عاشقان را سايۀ لطف بهاء بر سر فتاد

روزن جان را به سوى آسمان بگشود ه اند
راه اخگر را به بزم کهکشان بگشود ه اند

کوه هستى خفته بود اينک به يُمن نار عشق
آتشى افروختند آتشفشان بگشود ه اند

خلوت ميخانه را شورى نبود و جوششى
حاليا مُهر از شراب ارغوان بگشود ه اند

جلوه در آئينۀ دل ناگهان دانى ز چيست؟
پرده از رخسار يار بی نشان بگشوده اند

شام نوميدى سرآمد چادر ظلمت دريد
کاين زمان تيغ سحر از خاوران بگشود ه اند

عشقبازان رانده بودند از بهشت روى دوست
مژده باد اينک در ِباغ جنان بگشود ه اند

تا گذار عاشق اندر کوى معشوق اوفتاد
خنده بر لب هاى يار مهربان بگشوده اند

رازم از پرده برون افتاد، ياران همتى
مخزن اسرار بهر ارمغان بگشوده اند

عاقبت ديدى چه آسان آن کمانداران عشق
راه بر بستند بر ما و کمان بگشود ه اند

تار شد دل از غبار تيرۀ اين خاکدان
مرغ باقى را نظر بر آشيان بگشود ه اند

عاشقان را سايۀ لطف بهاء بر سر فتاد
شهپر عنقا ز ملک لامکان بگشوده اند

شعر از جناب هوشمند فتح اعظم

مأخذ: پیام بهائی شماره 341 ص 47

۱۳۸۷-۰۵-۱۹

به یاد یاران گمشده

به یاد یاران گمشده

مرا که گفت که با دوری تو خو کردم
خدا گواست تُرا هر دم آرزو کردم

بین زبان خموشم که در سراچهء دل
چو شمع سوختم و تَرکِ های و هو کردم

غریو بلبلت ای گل کِشد به رسوائی
من ار که دم نزدم حفظ آبرو کردم

چه نقش داشت جمالش که چون به دیده نشست
دلِ چو آینه را جلوه گاه او کردم

به باغ رفتم اگر من ز بی وفائی نیست
هوای نُکهت آن موی مشکبو کردم

به پا بپای خیالش دوان دوان رفتم
به جستجوی رُخش دیده سو به سو کردم

شمیم پیرهن یوسف از کجا یابم
نداد فایده هر گلبُنی که بو کردم

هُمای عرش بقا بود و من ز نادانی
ز هجر شِکوه چو مرغانِ هرزه گو کردم

شعر از جناب هوشمند فتح اعظم
شعری به یاد اعضای محفل روحانی ملی بهائیان ایران که پس از انقلاب اسلامی، اعضاء آن ربوده شده و به شهادت رسیدند.

۱۳۸۷-۰۴-۲۵

مناجات

مناجات

مهربانا، من که دل زآهن ندارم
زخم کمتر زن، به تن جوشن ندارم

سبزهء نوخیزِ گلزار تو بودم
نوبهارا طاقت بهمن ندارم

گو بر این مرغ چمن، عیبم نگیرد
گر خموشم، راه در گلشن ندارم

عهد بستی، زودتر عهدت وفا کن
گر تو داری صبر، دیگر من ندارم

تا به کی در گلشنِ امیدواران
گُل ندارم، لاله و سوسن ندارم؟

تا به کی در آسمان آرزوها
اختری در شامِ قیر آگن ندارم؟

یا شبِ بختِ مرا نورِ سحر نیست
یا دگر من دیدهء روشن ندارم

چند نالم، چند گریَم، چند زارم؟
تا تو دارم شکوه و شیون ندارم

تا تو دارم حِرزِ جانِ خویش هرگز
بیم از نیرنگِ اهریمن ندارم

قصه از بی مهریِ دوران نگویم
غم ز طعنِ دوست و دشمن ندارم

غمگسارا لطف کن آغوش وا کن
من به جز آغوش تو مأمن ندارم

شعر از جناب هوشمند فتح اعظم

۱۳۸۷-۰۴-۲۴

دُرد صفا

دُرد صفا

آن کس که بدین دیار فنا چشم وفا کرد
او خانۀ خود بر گذر سیل بنا کرد

صیاد اجل در طلب صید و ندانست
آن آهوی بیچاره که در بیشه چرا کرد

آوای وجود تو در این گنبد دوّار
یک چند همان کرد که در کوه صدا کرد

ار برف اَمَل طفل خیال آدمکی ساخت
خورشید زمان زود ورا بی سر و پا کرد

اندیشه چه دارد دل آن عاشق سرمست؟
کاین چاه فنا را ره ایوان بقا کرد

مرغ دیوانه ز هر بند رها ساخت
دست طلب خویش به دامان بها کرد

از روی مهش آنچه جفا دید وفا جست
از جام میش درد چو نوشید صفا کرد

از هجر مکن ناله چو معشوق طبیب است
چون درد عطا کرد لطف دوا کرد

شعر از جناب هوشمند فتح اعظم

۱۳۸۷-۰۴-۱۴

زمانه

زمانه

زمانه بر سر جنگ است یا بها مددی
مدد به غیر تو ننگ است یا بها مددی

تو کار ساز جهانی به یک اشارۀ چشم
به کار ما چه درنگ است یا بها مددی

دل شکستۀ ما در فراق حضرت دوست
حدیث شیشه و سنگ است یا بها مددی

دریغ و درد که چون جام وصل خالی ماند
به کام شهد، شرنگ است یا بها مددی

کجاست عالم بی رنگ و مُلک استغنا
که این جهان همه رنگ است یا بها مددی

مگر عنایت تو دستگیر ما گردد
که پای قافله لنگ است یا بها مددی


شعر از جناب هوشمند فتح اعظم